همه جا برف

امروز، من و بهشت و نازنین رفتیم بیرون.

خیلی عجیب بود که دی و بهمن برف نیومد و اسفند یه عالمه بارید! درست اندازه ی پارسال! و کلاسام امروز کنسل شدن و خیلی هم چسبید ^~^ گفتم اسفند ماه خیلی ماه خوبیه!

روی شاخه ی درختا حجم بزرگی از برف نشسته بود. کلی پیاده روی کردیم و پاهامون و دستامون بی حس شد از سرما. نوک بینیم هم قرمز شده بود.

البته که اعصابم هم خورد شد از اینکه جشن دانشگاه رو نرسیدم برم و برف بازی هم نکردیم و بهشت هم یه کاری کرد رفت رو مخم ولی در کل خوش گذشت و فیلم هم گرفتم.

اقا شهر موقع بارش برف خیلی قشنگهههه!

 

  • ۲
  • نظرات [ ۲ ]
    • ... حنانه ...
    • دوشنبه ۷ اسفند ۰۲

    تولد صاحب نرگس ها

    بی شما هر روزِ من از معنا تهی میشود.

    بی شما هر روزِ خدا نرگس ها می‌گریند.

    بی شما خیابان ها همیشه ی خدا ساکت ‌و بی روح است حتی اگر‌ هلهله و دست هم بزنند باز هم انگار بی صداست.

    بی شما رود ها و درخت ها و گنجشک ها بی هدف نفس میکشند.

    کیلومتر ها آنطرف تر در اورشلیم، مادر شهیدی کودک غرق در خونش را در آغوش میفشارد.

    به چه امید زنده است؟

    یا آن دختری که در دهه ی شصت توی قنداق بود و پدرش رفت و دیگر او را ندید؟

    یا آن دانشجویی که درس خواند و جزوه هایش را سیاه کرد؟

    به امید آمدنت...

    چون میداند که تو می آیی و دنیا به آنجایی که باید میرسد.

    چون تو مهدیِ مسلمان ها، ماشیحِ یهودی ها، سوشیانتِ زرتشتی ها هستی.

    چون که همه ی ادیان به منجی بودنت باور دارند.

    ولی چند نفر از گوشه گوشه ی این دنیا انتظارت را میکشند؟

    توی خیابان زیر باران که قدم میزنم میگویم نکند یکی از رهگذر هایی که از کنارم گذشت شما باشی؟

    پیاده روی اربعین دلم را خوش می‌کردم که شاید توفیق قدم زدن کنار شما را داشته باشم..

    شمایی که از همه ی شرایط برای آمدن فقط یار می خواهی..

    و چه قصه ی غصه داریست بی یار بودن....

    نمیدانم چند زمستان دیگر بی شما باید ریزش برف ها را ببینم و شکوفه دادن گل ها را و متولد شدن نوزادان را...

    ولی آقا با همه ی بد بودنم توی سخت ترین شرایط، فقط اسم شما به لبم می آید چرا که منجی ای جز شما سراغ ندارم.

     

    تولدتان مبارک

     

    جمعه ها را همه از بس که شمردم بی تو
    بغض خود را وسط سینه فشردم بی تو

    بسکه هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد
    دل به دریای غم و غصه سپردم بی تو

    تا به اینجا که به درد تو نخوردم آقا
    هیچ وقت از ته دل غصه نخوردم بی تو

    چاره ای کن، گره افتاده به کار دل من
    راهی از کار دلم پیش نبردم بی تو

    سالها می شود از خویش سؤالی دارم
    من اگر منتظرم از چه نمردم بی تو

    با حساب دل خود هرچه نوشتم دیدم
    من از این زندگیم سود نبردم بی تو

    گذری کن به مزارم به خدا محتاجم
    من اگر سر به دل خاک سپردم بی تو

     

    شاعر: محمدجواد پرچمی

  • ۳
  • نظرات [ ۰ ]
    • ... حنانه ...
    • يكشنبه ۶ اسفند ۰۲

    شنبه ای که از جمعه، جمعه تره

    دریافت

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • ... حنانه ...
    • شنبه ۵ اسفند ۰۲

    من باب روز جوان

    ۱- با هیجان عکس استوری خوش گذرونی و پارتی بقیه رو نشونمون میداد. راستش حس بدی گرفتم... از اینکه چقدر دغدغه های من و بقیه با هم فرق داره. از اینکه چرا ته آمال و آرزو های بقیه رفتن به پارتی مختلطه ولی همینا میخوان ایران جای خوبی واسه زندگی باشه و پیشرفت کنن. از اینکه میدیدم اون دختر با حسرت به زندگی خوب یه دختر هم سن و سال خودش نگاه می‌کرد‌ و میگفت خوشبحالش چقدر خوبه همه چیش! لباساش، پوستش، چهره اش، هیکلش و... چرا نهایت احساس خوشبختیمون توی همین چندتا آیتم خلاصه شده؟! چرا همه میخوان شبیه هم بشیم؟ هر چند که من مخالف شدید این دسته ای هستم که فکر میکنن ساده زیستی توی بد لباس پوشیدن و به خودت نرسیدنه! وقتی اونا داشتن با حسرت به دخترایی نگاه می‌کردن که انواع لباس های باز و بدن نما رو راحت می‌پوشیدن تو ذهنم این گذشت که چرا اینجور دخترا فقط فکر خودشونن؟ چرا به این فکر نمیکنن که با همین در اختیار گذاشتن خودشون پسرا رو خوش اشتهاتر کردن؟ چرا حواسشون نیست چه رقابتی توی عرصه ی زیبایی به وجود اومده و کسی نمیفهمه... نمی‌دونم شاید فقط منم که اون لحظات اینجور فکرا به ذهنم می‌رسه.‌.. چرا اینقدر زندگی و حال خوب معنیش تحریف شده؟ 

     

     

    ۲- با صنم از کنار دانشکده ی علوم پزشکی رد شدیم. خیلی حس خوبی داشت. فکر کنم چون من رو برد به فضای رمانی که یکی دو روز پیش تمومش کردم که توی دهه شصت و پنجاه اتفاق افتاده بود. صنم داشت از این میگفت که هنوز حسرت رفتن به دانشگاه تهران و پزشکی خوندن به دلش مونده. برام از فضای دانشگاه تهران گفت، از جو دانشگاه، از فرق داشتن اونجا با بقیه. و حین این حرفا یه احساس خیلی خوبی بهم دست و بعد حس کردم چقدر جایی که وایسادم کوچیکه.. چقدر رویاهام کوچیکن.. چقدر دور شده بودم از اون حنانه ای که رویاهاش بزرگ بود و می‌خواست کارای بزرگ بکنه. دلم براش تنگ شد ‌و حس کردم می‌خوام بازم همون آدم حریصی بشم که میخواست دنیا رو بیشتر ببینه. می‌خواست کاری کنه! یکجا نشینه! همون که میخواست ثابت کنه بچه های جبهه ی روح الله اهل عمل کردنن. جا نمیزنن، مبارزه میکنن و کشورشون رو می‌سازن و پاش وا میستن. همونجا که از کنار دانشکده ی دندان پزشکی رد شدیم حس کردم نیاز دارم برا ارشد خوندن رو شروع کنم. اینجایی که الان وایسادم خیلی برام کوچیکه! آره! یادش نبود که هنوز جوونه و پر از انگیزه‌س.هنوز اولای دهه ی بیسته و اگه از دستش بده باخته!

     

     

    ۳- روز جوان گذشت. این روز رو دوست دارم به اونایی تبریک بگم که جوونیشون تلاش کردن و نشد! جوونای قدیم که سطح دغدغه هاشون با بقیه فرق داشت و خفن بودنشون رو با عرق جبینی که واسه رویاهاشون ریختن ثابت کردن نه دور دور کردن و پز دادن با بنز ددی جونشون!  به اونایی که می‌تونستن الان جای راحت گرم و نرم بشینن و سرگرم زندگی خودشون باشن ولی اون گزینه ی سخت تره رو انتخاب کردن. روزشون مبارک :)

     

  • ۳
  • نظرات [ ۱ ]
    • ... حنانه ...
    • چهارشنبه ۲ اسفند ۰۲

    از آدم های عجیب خوابگاه!

    شاید روزمره‌س شاید هم نه!

    نمی‌دونم.

    امروز محمد رو دیدم. اسم محمد رو باید چند پست قبل شنیده باشین! احتمالا با خودتون میگین این پسر کیه مگه؟ 

    الان براتون می‌گم. البته قبلش اون بخش قضاوتی مغزتون رو خاموش کنین و فقط بخونین.

    محمد پسره ولی پسر نیست! 

    محمد یه ترنسه! بله.

    یعنی جسمش دختره ولی روحش پسر.

    نمیدونم چندنفرتون ترنس ها رو قبول دارید ولی من قبول دارم چون از نظر شرعی تایید شده‌ن.

    و شاید براتون بد باشه یا زشت باشه یا چمیدونم الان هزارجور گارد بیارین تو ذهنتون که با یه ترنس تو یه جا بودی؟! ولی وضعیت جامعه برای این ترنس ها خیلی بین زمین و هوا معلقه! 

    توی محیط دانشکاه، توی خوابگاه و خیلی جاهای دیگه اینا وضعیتشون معلوم نیست! و من مقصر این وضعیت رو خود اون ترنس نمیدونم بلکه کسایی رو میدونم که میدونن چنین مشکلاتی هست ولی چاره ای براش در نظر نگرفتن!

    روز اولی که وارد خوابگاه شدم‌ و دیدم دختری با موهای کاملا پسرونه اس.

    با پریا و بهشت دوست بود. من و پریا و بهشت هم اتاقی بودیم. اینم میومد پیششون. 

    منِ کنجکاو وقتی که بهشت و پریا و اون بنده خدا (که اوایل نمیگفت ترنسه) گفتن بریم بیرون قبول کردم! چون می‌خواستم وارد جمع کسایی بشم که مخالف خودمن و دوست داشتم ببینم چجورین. با دنیاشون آشنا بشم.

    گفتم باشه بریم بیرون! بهشت و پریا که همون تیپ ازاد رو داشتن. ولی اون اصلا روسری نپوشید. یه کلاه گذاشت سرش و و بلوز آستین کوتاه پوشید.

    انگار که یه پسر همراهمون بود! تعجب کردم ولی بازم هیچی نگفتم! می‌خواستم فعلا علامت تعجب های توی سرم رو خاموش کنم و برم جلو.

    رفتیم بیرون. توی راه پسرای موتوری رد میشدن و بهش تیکه مینداختن! حرفای زشت!

    عصبانی شده بودم. به خودم می‌گفتم چقدر حال به هم زنه این وضعیت!

    توی یه بستنی فروشی نشستیم.

    بهشت اون موقع یادمه خیلی کمتر از اون دو تا حرف می زد. خیلی نمیتونستم باهاش گرم بگیرم ولی برعکس اون دو تا خوب گرم میگرفتن.

    منم میگفتم بابا چه بچه های باحالی و این فکرا.

    گذشت تا رسید چند روز بعد. اتاقای خوابگاه به علت مسئولیت پذیری مسئولین خوابگاه و دانشگاه حشره زد! بدجور. 

    ما هم مجبور شدیم بند و بساطمونو جمع کنیم و با لوازم ضروری و رخت خواب بریم نمازخونه بخوابیم. بماند که دانشجوهای ارشد و سنواتی رو آورده بودن تو نمازخونه بهشون اتاق بدن و اونا از این وضعیت ناراضی بودن و اومدن ما رو هم تو اتاقشون که حشره زده ی بدبخت محسوب میشدیم، دوست نداشتن و این هم قوز بالاقوز شده بود!

    منکه برام وضعیت به نوعی قابل تحمل بود. به اینجور مسائل که اسکانم و جام راحت نباشه عادت داشتم. ولی بهشت و پریا مدام غر میزدن. مخصوصا پریا! محمد اومد و گفت بریم بیرون حالمون عوض شه! ما هم قبول کردیم. البته اون موقعا بهش نمیگفتم محمد :) قبل از بیرون رفتن تیغ ابروی یکی از بچه ها رو برداشت و گفت میخوام بزنم به صورتم. پریا تیغ رو از دستش به زور بیرون کشید. محمد تقلا میکرد و میگفت ولم کن. میخوام موی صورتم در بیاد!! 

    یهو با شنیدن این جمله سرم سوت کشید!

    برگشتم و با خنده ی زورکی ای گفتم: تو دیگه چجور دختری هستی که میخوای موی صورت در بیاری؟!

    محمد و بهشت به هم لبخند معناداری زدن!

    شکی که داشتم شدیدتر و شدیدتر میشد!

    روزها گذشت تا اینکه یه سری محمد رو تختش دراز کشیده بود

     دیگه حدسم رو مطمئن بودم درسته. نمیدونم بحث به کجا رسید که محمد با پوزخندی گفت: راستش من ترنسم!

    خیلی تعجب نکردم ولی برا اینکه نشون بدم مثلا نمیدونستم و این حرفا الکی با تعجب گفتم: عههه راست میگی؟!

    درحالی که داشت میخندید گفت آره.

    گفتم: یعنی تو پسری؟! 

    -آره! 

    از اون روز بود که رابطه‌م با اونا کمتر کمتر شد. 

    محمد خیلی ادای مذهبیا رو درمیاورد! عکس شهدا چسبونده بود رو لپ تاپش. ولی چیزهایی ازش میدیدم که حالم بد میشد! چیزهایی که آتیش عصبانیت طرفدارای زن زندگی آزادی رو هم بدتر میکرد. ادای مذهبی و حرکات غیر مذهبی؟! یه سری بهش میگفتن جاسوس نظام تو خوابگاه و کلی اسم دیگه که نمیشه نام برد. محمد بدجور خراب کاری کرده بود!

    میون این حواشی رابطه ام هم با بهشت نزدیکتر میشد و بیشتر به هم علاقه‌مند میشدیم! بهشت دختریه که آزاد لباس میپوشه. اما برخلاف ظاهرش اعتقادات عمیقی داره. با اینکه پسرای زیادی توی دانشگاه بهش علاقه مند میشن به کسی نزدیک‌نمیشه و حد و حدود خودش رو خوب حفظ میکنه. درواقع اصیله! ولی میگه درباره ی پوششم من بابام بهم گیر نمیده وقتی خانوادم مشکلی ندارن پس چرا باید خودم حساس باشم؟! 

    یه روز خسته از کلاس برگشتم. دیدم بهشت طبقه ی همکف جلو سالن مطالعه رژه و میره و مضطرب با تلفنش حرف میزنه! چهره‌ش ناراحت و مضطرب بود. بعد از تماسش با همون چهره ی غم آلود اومد سلام کرد.

    از حالش پرسیدم! دیدم چیزی نمیگه. دستش رو گرفتم و کشوندمش کنار. گقتم خب راحت بگو چی شده دختر!

    تعریف کرد. از اینکه از محمد میترسه. از اینکه دلش نمیخواد محمد بهش موقع شوخی دست بزنه. از اینکه محمد و یکی از دخترای خوابگاه یه حرکتایی زدن که....

    پوفی کشیدم و گفتم فعلا هیچکاری نکنه تا بگذره ببینیم چی میشه... به هر حال پای دوستی بهشت و پریا هم این وسط بود!

    پس چیزایی که من میدیدم تنها مربوط به دیده ی من نبود! 

    بهشتِ من هم احساس بدی داشت.

    محمد به شدت منزوی و بداخلاق بود! دنیای تاریکی اطرافش داشت و با خانواده‌ش سر تغییر جنسیت تو کشمکش بود!

    نمیذاشت بهشت و پریا با هیچکس دوست بشن. چنین اخلاقای سمی و بچگانه ای داشت. 

    روزها میگذشت و نه فقط من بلکه نازنین هم عاصی شده بود از دستش. کم کم این فکر به ذهنمون افتاد که اتاقمون رو عوض کنیم. بهشت هم گفت که میاد با ما. میگفت از دوستی با اون دو تا خسته شدم. همه‌ش انرژی منفی، همه‌ش بچه بازی و..

    و حق داشت. منی که همیشه تو حاشیه ی دعوای این ها بودم جو اتاق خیلی رو روحیه ام تاثیر گذاشته بود. این همه بچه بازی تو عمرم یه جا ندیده بودم!

    مدام یکی از حرف اون یکی ناراحت میشد و مدام قهر میکردن با همدیگه. چندین بار نشستیم دور هم گفتگو کردیم و سعی کردیم با گفتگو جو اتاق رو عوض کنیم ولی بی فایده بود‌. بعد از گذشت چند روز باز همون آش بود و همون کاسه!

    فضای اتاق به شدت تنشی شده بود. بین نازنین و پریا و محمد دعوای شدیدی راه افتاده بود. یکبار محمد حتی از دهن من هم حرف درآورده بود و به نازنین گفته بود حنانه از دستت ناراحته و تو ناراحتش کردی و دیشب خوابش نبرده تا صبح.

    نازنین هم خدای عذاب وجدان گرفتن! کلی استرس گرفته بود که من چی بهش گفتم که ناراحت شده‌.

    اونوقت من به یه دلیل دیگه شب تا صبح خوابم نبرده بود... و جالبه صیح که محمد و پریا ازم پرسیدن نازنین چیزی بهت گفته؟ من بهشون جواب داده بودم نه و به خاطر یه چیز دیگه‌س. 

    بهشت دعوای اون دو تا رو با نازنین دیده بود که بهش گفتن تو حنانه رو ناراحت کردی. بهشت هم براش سؤال شده بود که چرا من ناراحت باید بشم. وقتی توی سلف اینو گفت سرم سوت کشید از این حرکت محمد.

    تو خوابگاه رفتم بالا سرش و باهاش دعوا کردم که چرا پشت من حرف درآوردی؟ کم مونده بود منو بیاری وسط بحث؟! محمد سعی کرد بیخیال رفتار کنه. گفت: تو ناراحت شده بودی منم گفتم شاید از اون بوده! گفتم دفعه ی بعدی با شاید و اگر کارت رو جلو نبر. از طرف منم حرف نزن!

    تا ترم تمام شد و اتاق رو عوض کردیم. خون دل خوردیم. به مامان تا وقتی اتاق رو کامل عوض کردیم نگفتم چی شده و قضیه ی محمد رو هم سربسته براش تعریف کردم.

    محمد هنوز هم تو خوابگاهه. هنوز هم طرفدارای زن، زندگی ازادی اون رو دورو و مزدور نظام میدونن! هنوز یادم میفته به حرفاش که میگفت توی دختر چادری نباید به پسری نگاه کنی و امام زمان ناراحت میشه و از اون طرف بهشت رو تشویق میکرد به پسری که دوستش داره پیام بده و باهاش رل بزنه!

    هنوز هم یادمه میگفت: تو نباید به من دست بزنی نامحرمی و بعد دستاش رو راحت به یه سری از دخترای دیگه میزد!

    و هنوز خون دل میخورم! از اینکه اینکه مذهب نصفه و نیمه به یه عده میرسه. از اینکه بعضیا خوب بلدن لگدمالش کنن. از این دورو بازی ها

    از این گندکاری ها... و فقط میدونم باید تحمل کنم.

     

     

     

     

     

  • ۳
  • نظرات [ ۱ ]
    • ... حنانه ...
    • چهارشنبه ۲ اسفند ۰۲

    -داستان فاطمه- (رمز به آشناها داده می‌شود)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • ... حنانه ...
    • دوشنبه ۳۰ بهمن ۰۲

    آدم های عاشق ۲

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • ... حنانه ...
    • يكشنبه ۲۹ بهمن ۰۲

    خداحافظ نرگس ها

    صدای رعد و برق میاد.

    رفتم توی بالکن که به گل نرگس های مامان سر بزنم. همون نرگس هایی که با ذوق گلدون سنگینشون رو آورد تو آشپزخونه که نشون دخترش بده! که من بوشون کنم و لبخند بشینه رو لبم.

    ولی نرگسا پژمرده شده بودن. دلم گرفت. فردا برمیگردم شهری که دانشجو ام. شاید این پژمردگی خداحافظی نرگس ها با من بود. منی که این مدت چندین بار بهشون سرزدم و بوییدمشون. به هم عادت کرده بودیم ولی حیف نرگس های قشنگم باید باهاتون خداحافظی کنم. دروغ چرا ولی حس میکنم یه سنگ سنگین رو قفسه سینمه و دلم گرفته... بخدا که نمی‌دونم از چی...

    از اینکه دارم می‌رم؟ از اینکه قراره از یه سری حال و احوالات جدا بشم؟ از ترس از آینده؟ از اینکه دلم هنوز با خودش کنار نیومده؟ از اون حال عجیبی که گفتم میرم گلزار شهدا بیشتر میشه؟ از اینکه از خودم در خفا میترسم؟ از اینکه نود درصد اوقات بلاتکلیفم؟

    صدای رعد و‌برق بارون قطع شد!

    از اینکه ندونم چمه بیشتر دلم میگیره. فردا دوباره سوار اتوبوس می‌شم و میرم دیار درس و تحصیل. بحث انتخابات این روزا خیلی داغه و من تایم انتخابات شهر خودمون نیستم که رای بدم. در نتیجه باید تو اون شهر رای بدم. و جو انتخابات جو باحالیه. 

    ولی اسفند رو دوست دارم. ماه قشنگیه. بوی عید میده. بوی پیراهن نو و سبزه و گل و ماهی قرمز... بوی عشق میده! 

    امید است که در اسفند ماه شاهد اتفاقای قشنگ باشیم :) به هر حال نیمه ی شعبان هم در این ماهه، پس امیدوارم آقای امام زمان توی این ماه به هممون نگاه بندازه و حال هممون رو خوب کنه. اصلا ای کاش این اسفند آخرین اسفند بدون آقا باشه.

    چرا نمیگم همین اسفند بیاد؟ آخه خدایی بیا واقع گرا هم باشیم. امام زمان الان بخواد بیاد چندنفرمون آماده ایم؟ تنها هنرمون شده جمعه ها بگذره و بگیم اخی! این جمعه هم گذشت و نیامدی آقا جان.

    خب باشه. امام زمان فردا ظهور کنه؟ چقدر رو تواناییامون کار کردیم که بریم کمکش؟ چقدر دلمون باهاش همراهه؟ 

    نچ نچ آماده نیستیم!  مخاطب اول این حرفام خودمم. انگشت اشاره‌م رو سفت و سخت به نشانه ی اتهام گرفتم سمت خودم. آره حنانه خانم! خجالت بکش که هیچی نشدی بعد این همه... واقعا تو اون نامه ی اعمالت چی هست؟ هیچی! هیچچچچ!

    من چند بار اشک آقا رو درآوردم خدا می‌دونه. خدا جونمو بگیره اگه دلش رو شکسته باشم...

    نمیدونم چی شد که تو نوشته هام به شما رسیدم اقا جان. وقتی اومدم بنویسم فقط نوشتم صدای رعد و برق میاد. بعد یهو فکر ها خالی شدن رو صفحه ی تایپ و ناخوداگاه رسیدم به شما و دیدم چقدر خراب کردم این مدت...

    بازم لطف شما بوده که هی یادآوری این حنانه ی خودخواه میکنی بین نوشته های پوچش، که چقدر راه رو کج رفته.

    یه روز خوب یه روز بد رو‌نمیخوام. میخوام هر روزِ خدا واست خوب باشم :( 

    و اینجوریاس که میگم واقع گرا باشیم بهتره...ولی اقا شما بیا! حالا ما که بدیم ولی دل که داریم :( هر چی که باشیم اونقدر بی دل نشدیم که نخوایم تو دسته ی دوست دارای تو باشیم. منم بچه ی کله شقیم اشتباه زیاد میکنم. ولی تو منو بخر..قبولم کن و نمیگم همینجوری بمونم ولی نگام کن که کج نرم... میدونی در حد یه پلک زدن از نگاه تو‌کافیه...

    چقدر بوی شما رو الان حس میکنم، یوسفِ زهرا...

     

  • ۳
  • نظرات [ ۰ ]
    • ... حنانه ...
    • جمعه ۲۷ بهمن ۰۲

    برای ماه بنی هاشم 🌙

    میخواستم بنویسم 

    از اینکه اولین نگاهم به گنبد طلائی ات چگونه بود. از حال و روزم.

    از شب اربعینی که جای سوزن انداختن در کربلا نبود ولی من و‌ رقیه به راحتی از جمعیت رد شدیم و مهمان حرمت شدیم.

    از وضویی که در سرداب حرمت گرفتیم و نمازی که یادآوریش سرمستم می‌کند.

    از چهره ی بهت زده ام که باورش نمیشد در خانه ی تو نشسته است...

    و با حرص به همه جای حرمت نگاه میکرد که صحنه ها را یادش بماند... 

    و از عطر یاس حرمت...

    از درد و دل هایی که زیر خیمه ی کوچک چادرم با تو میکردم و میدانم یادت هست... میدانم و باور دارم یادت هست.

    ولی اگر قرار بود از این ها بنویسم جلد جلد کتاب هم کفاف نمیداد... گاهی اوقات کلمات در برابر بار احساسات خم میشوند و ناتوان....

    تو گویی کلمات هم مهر سکوت بر دهانشان میخورد.

    چند روزی است چهره ی ماهت را در آسمان نمیبینم. تنها راه ارتباطی ام با حرمت شده بود آن ماه سفید و درخشان میخ شده به آسمان.

    نگاهش میکردم و غنج میرفت دلم برای حرمت...

    اما الان محرومم از آن...

    بگذار خودم را کنار بگذارم و از تو بگویم، از تویی که برایم بس بودی. تو دریچه ی شناخت حسین بودی. تا وقتی تو را داشتم که بخوانمت، که حریصانه بفهممت، که تو را یاد بگیرم ، چه نیازی بود به کتاب و دفتر؟

    تو خود مجموعه ای تمام و کمال بودی از ادب، مردانگی، غیرت، ولایتمداری و درس عاشقی...

    تو آینه ی ابوتراب بودی...انگار که علی(ع) نیز در کربلا حضور داشت... راستی چند بار خواندم علی هنگام تولدت دستانت را بوسید؟ همان دستانی که قرار بود برای حسینش فدا شود. همان دست های مردانه و قوی... یادم نمی آید چند بار خوانده بودم.. 

    امروز تو آمدی‌ و لبخند بر لبان حسینم نشاندی و چقدر برازنده ات است لقب کاشف الکرب عن وجه الحسین :) میان لقب هایت این یکی بدجور دلم را برده است..امروز خانه ی ساده و بی آلایش ام البنین و علی غرق در شعف و نور است. آمدی که زینب در کربلا دلش قرص به تو باشد. آمدی که با بازوان قوی و ورزیده ات قهرمان رقیه شوی و گاه به گاه او را روی شانه های محکمت بنشانی و خنده بر لبانش مهمان کنی. و چقدر آمدنت به این دنیا لازم بود... چقدر داستان کربلا جای تو را کم داشت... اگر نبودی علم را به چه کسی می‌سپردیم؟ شاید اگر یاران دیگر میرفتند جایگزینی برایشان پیدا میشد ولی تو باید تا لحظه ی آخر می‌ماندی و خط به خط این داستان را پر می‌کردی...

    نمیخواهم داستان را جلو بزنم. امروز تو آمدی و خانه ی علی نورانی است. در همین جا بمانیم. هنوز مانده به آخر داستان برسیم.

    و چه بد است که سهمم از تو کم شده... خیلی کم... انگار که در دفتر زندگی ام نوشته باشند سهم او را از دلخوشی هایش کم کنید. باید با ندیدنت بسوزم و بسازم...

    ولی جواب عاشق این نبود... یا ابوفاضل طاقتم کم شده و دلم به دیدار تو مشتاق تر.  بی شک از ندیدن حرم توست که دلم این روزها آرام و قرار ندارد. شاید اگر در خاک کربلایت قدم می‌زدم حالم جور دیگری بود. بطلب که سخت منتظرم....

     

  • ۴
  • نظرات [ ۰ ]
    • ... حنانه ...
    • چهارشنبه ۲۵ بهمن ۰۲

    از ادمینی تا عملیات دور انداختن پپسی و غرغر

    امروز صبح که بیدار شدم، گلوم درد می‌کرد.

    سرما خوردم و کل روز تو حال داغونی بودم( الان فکر نکنید مصداق پست قبلی ای که نوشتم خودمم!) ولی با اینحال خوشحال بودم چون تولد حضرت عشق، آقای امام حسین بود.

    این روزا خیلی مجبورم تو گوشی باشم. ادمین دو تا پیج شدم و کم کم دارم راه میفتم توی کسب و کار آنلاین.ولی به شدت چشمام درد میکنه و اینکه برخلاف ظاهر اینکه تو خونه ای و لازم نیست سرکار بری وقت و حوصله میخواد، مثل خیلی کارهای دیگه.

    بدبختی اینجاست که فیلترشکن ها این روزا خیلی بد کار میکنن. همه‌ش از کار میفتن و نهایتا دو سه روز به دردت بخورن. شاید امروز پنج شیش تا وی پی ان نصب کردم و حذف کردم چون به کارم نمیومدن. 

    شاید اگه حقوق ثابت بگیرم فیلترشکن پولی بخرم که حداقل خیالم از بابت قطع نشدنش راحت باشه.

    و خلاصه که آره این شکلیه اوضاع.

    یه پلاستیک بزرگ از نوشابه های پپسی باقی مونده بود از فاتحه که توی یخچال گذاشته بودیم. داداش کوچیکه با هر وعده میره یکی در میاره که بخوره. من خودم از نوشابه متنفرم و حتی میبینم یکی پشت هم این آب شکر مسخره رو بخوره اعصابم خورد میشه. داداش کوچیکه هم که تپل مپل! قند واسش خوب نیست :)

    تازه نوشابه‌ش هم پپسی، منم که پپسی رو تحریم کردم :)) خلاصه امشب در یک اقدام عملیاتی رفتم چادر گلگلی انداختم سرم. مهسا که داشت تو اشپزخونه طرف میشست اواز میخوند، طاها هم رفته بود تو اتاق. یواشکی رفتم پلاستیک نوشابه ها رو درآوردم از تو یخچال. از پله ها رفتم پایین و دم در گذاشتم تو تاریکی.

    بعد هم سریع اومدم بالا. یه پلاستیک پر از نوشابه. بله! خیلیم راحت و بدون عذاب وجدان انداختمشون. میدونستم طاها نمیتونه جلو خودش رو بگیره و هی پشت سر هم میخوره پس بهترین راه دور انداختن اون همه نوشابه بود.

    شایدم کارگرای ساختمون نیمه کاره ی رو به رویی برشون داشته باشن. شایدم یکی دیگه بردتشون نمیدونم! سرد بودن و پلمپ.

    خدا رو شکر مامان اینا وقتی اومدن خونه چیزی نگفتن‌. فکر کنم متوجه نشدن :)))

    البته من کلا از نگهداری چیزای اضافه بدم میاد. مثلا چندسال پیش قبل اینکه اثاث کشی کنیم بیایم خونه ی جدید کلی اسباب بازی و وسیله اشپزخونه که از نظرم آشغال محسوب میشد و صد در صد مطمئن بودم هیچوقتتت از اینا استفاده نمیشه دور انداختم و نذاشتم بیاد خونه ی جدید.

    و هنوزم هر چند وقت یکبار کمدم رو میریزم و چیزاش رو دسته بندی میکنم یا می‌بینم چی اضافیه میندازم دور.

    خدایی یه سبک زندگی اشتباهی دارن این خانواده های ایرانی اونم بیش از حد خریدنه. مخصوصا مواد غذایی. یعنی واقعا اعصابم خورد میشه وقتی میبینم مثلا کلی نون و سیب زمینی میخرن بعد ممکنه خراب بشه مثلا کلی نون میخرن بعد نصفش خشک میشه باید بریزن دور.

    امروز همه ی نونا رو جمع کردم و گذاشتم تو فریزر که خراب نشن. فقط در حد صبحانه و استفاده ی فردا گذاشتم سر دست.

    حس میکنم عین زن های متأهل دارم حرف میزنم. لطفا با لحن این زنایی که از دست شوهر و بچه و اوضاع زندگی شکایت میکنن نخونین خوشوم نِمیه. هیح •~•

     

     

     

     

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • ... حنانه ...
    • چهارشنبه ۲۵ بهمن ۰۲
    یه گوشه ی امن کنار ضریحت برای من :)
    [جنونی بالحسین دلیل عقلی ]
    موضوعات