این چند روزی را که از شهر محل تحصیلم برگشته ام تا به خانواده سر بزنم، تقریبا هر روز را بیرون سر کرده ام و روزی نبوده که کامل در خانه بمانم.

امروز هم مختص ملاقات عمه جان بود.رفتیم شهرشان و بعد از بازار گردی و محله های قدیمی را کشف کردن، در خانه ی عمه نشسته ام.

چون خیلی عجله ای وسایلم را جمع و جور کردم وقت نشد لباس درست و حسابی بیاورم و عمه به من یک دست لباس سنتی و راحتی داد که با پوشیدنش حس میکنم دختری از بندر چابهار هستم!!

خانه ی عمه گرم است و مناسب خواب؛منتظرم تا رختخواب ها را بیندازند ‌و یک خواب راحت را تجربه کنم.

دلم میخواست برویم مراسم اما این بیرون بودن ها تمام حس و حال ادم را میگیرد.

باز خدا رو شکر در خیابان ها صدای نوحه می آمد ولی توی مغازه ها و بوتیک ها صدای آهنگ اعصاب آدم را خورد میکرد.دلم میخواست بروم یک حسینیه ای و مراسمی شرکت کنم.

اما اینکه کسی نباشد که پایه ات باشد و تو مجبور باشی تابع جمع باشی باعث میشود که ناخواسته توی جوّ آن ها فرو‌ بروی و جوّ آن ها هم که هیچ شباهتی به حس و حال افراد مطلع از شهادت ندارد!

ای کاش شب شهادت مادر من هم مثل بقیه در حسینیه ای، هیئتی یا روضه ی خانگی ای بودم.

در این سرما عجیب روضه حال خوبی دارد.

دوست دارم زمانی که خودم خانواده ی خودم را داشتم هرگز این حس و حال هیئت از میانمان بیرون نرود.

هیئت عجین شود با زندگی مان.

همانجور که دوستم این ها را برایم توضیح میداد و من حسرت داشتن خانواده ای اینشکلی را میخوردم...

مادر پشت سر هم میگوید بَه که چه خانه ی عمه خوش است برای خوابیدن.

حس میکنم منتظر است جا پهن کنند و بخوابد.

عمه را دوست دارم.حس میکنم حس و حال مرا خوب درک میکند.کنارش راحت خودم هستم.

ای کاش روابطمان را بیشتر از این صمیمی کنیم.