فردا صبح حرکت میکنم سمت شهر محل تحصیلم.

چه روزهای خوبی را در این یک هفته گذراندم.چه برکت هایی که نصیبم شد.چه دیدار هایی که به من حس خوبی دادند.و خدا را صدهزار مرتبه شکر بابتش.

خیلی حرف های برای زدن هست.خیلی حالت ها بود که برایم اتفاق افتاد.همه را باید بگذارم برای وقتی که واقعا مسافر شدم.وقتی همه‌چیز درست شد می آیم و همه را تعریف میکنم.این روزها مهربانی مادر و دلسوزی پدر را بیشتر درک کردم.مادر را نگاه میکردم.از صبح تا شب زحمت میکشید.یک روز درست نخوابید تا به دختری که بعد از دو ماه آمده بود ببینتش بد نگذرد.او را میبرد اینور و آنور میچرخاند تا حالش خوب شود.هی توی گوشم میگفت: هر چی میخوای بخری بگو.هیچی رو نذار تو دلت بمونه.

بابا را چه بگویم؟!موقعی که امدم شهرمان او تهران بود.فکر کرده بود بلیط برگشتش پنجشنبه است.با هزار جور سختی خودش را رسانده بود فرودگاه که مرا ببیند.قلبم درد گرفت از اینکه از خوشحالی یادش رفته بود وقت پروازش یک روز دیرتر است.

وقتی هم فهمیده بود بلیطش مال جمعه است آن را لغو کرده بود تا هر‌جور شده زودتر بیاید و من را ببیند.تا دیروقت توی فرودگاه مانده بود تا بلیط بخرد.

فقط برای یک شب زودتر....

اشک هایم دارد میریزد در حال نوشتن اینها....بابایی که خسته از سرکار برمیگردد.بابایی که صبح تا شب جان میکند تا من یک لحظه کمبود احساس نکنم.

بابایی که وقتی مرا برای اولین بار رساند خوابگاه موقع خداحافظی گریه میکرد و هی برمیگشت پشت سرش را نگاه میکرد که من را بیشتر نگاه کرده باشد..

مامان پاها و کمرش درد میکند.ولی هر روز پا میشود با همه ی این دردها برایم غذا درست میکند.وضعیت کمرش را میدانم چقدر بد است.از غم هایش خبر دارم.همه را میریزد توی خودش و به چهره ی من میخندد.

بمیرم برای خنده های هردویشان...

اوضاع و احوال خانه قلبم را توی هم مچاله میکند.مثل دختر بچه ها دارم گریه میکنم.

میترسم.از اینکه آن دنیا جواب زحمت هایشان را چه بدهم؟...

توی روضه ی خانم فاطمه زهرا، روضه خوان خیلی معمولی اما با صدای بغض آلود گفت: دیدین مادر ها وقتی میخوان برن جایی از قبل همه چیز را توی خانه اماده میکنند که اهل خانه کمبود احساس نکنند؟..

این را که گفت ناگهان زدم زیر گریه...حتی تصورش برای مامان هم سخت بود.بعد داشتم آن حال را برای حضرت زهرا تصور میکردم...سوختم برایش..با آن پهلوی شکسته..با آن حال پا شده بود و به خانه رسیده بود...بمیرم برای مظلومیتت خانم جان..تصور حسنین کوچک که دلشوره ی مادر را دارند آبم کرد..و حال بابا چه بود؟..زمین خوردن های حیدر را چه بگویم؟آن لحظه هایی که توی راه خانه زمین خوردی عرش را لرزاندی ابوالحسن..

نمیدانم چه شد که از آنجا به اینجا رسیدم..فقط برای حالم دعا کنید.

مادر و پدر...چه کلمه های سنگینی...