صبح جمعه ساعت ۹ با شنیدن فریاد زدن اسمم بیدار شدم.

شوک زده از خواب پریدم.دیشب دیروقت خوابیده بودم.پریشون به مامانم نگاه کردم.

چشماش پر از اشک بود.کلمات به سختی از دهنش خارج میشد.

-سردار...سردار سلیمانی شهید شد.....

خشکم زد.همون لحظه انگاری که اشک هام از قبل آماده بودن زدم زیر گریه.

در حالی که هنوز گیج بودم توی راهروی خونه داشتم راه میرفتم و وارد پذیرایی شدم.

فضا و حس ‌و حال خونه  شبیه آواره بود برام.انگاری که یه بمب بزرگ انداخته بودن وسط خونه و من نفهمیده بودم.شبیه اوار زده ای که عزیزش رو از دست داده باشه گریه میکردم.بابا گریه میکرد.مامان گریه میکرد.تلویزیون روشن بود و داشت خبر شهادت رو پخش میکرد..فرودگاه بغداد، دیشب،بمب، سردار و ابومهدی و...باورم نمیشد...باورم نمیشد...

پاهام سست شده بودن...خواهرم هم بیدار شده بود و گریه میکرد.

دلم میخواست فریاد بزنم...مگه سردار رفتنی بود؟تو فکر ما سردار شده بود کسی که حالا حالا ها تصور رفتنش رو نمیکردیم.

انگار قرار بود باشه تا خود ظهور...

همه چی مثل کابوس بود‌..میخواستم فرار کنم.میخواستم بهم بگن دروغه..

رفتنش یه ایران رو لرزونده بود.همه بلااستثناء یه حال بودیم...اون روز همه اشک میریختیم و اشک...

گمون کنم فردای اون روز بود..رفیقم و خانواده اش  میخواستن برن گلزار شهدا. از اونجایی که داشتم تو خونه احساس خفگی میکردم .گفتم منم میخوام بیام.سریع چادر سر کردم و باهاشون رفتم گلزار.

گلزار شهدا خالی بود و جز ما هیچکس توش نبود.با هم دیگه قدم زدیم...

خودم و خودش روی یه نیمکت نشسته بودیم.بهت زده سرامون رو انداخته بودیم پایین..بهش گفتم بعد از سردار چی میشه رقیه؟حس میکنم دنیا دیگه هیچوقت خوب نمیشه...

اون روزا حال همگی ملتهب بود.مدرسه برنامه گذاشت برای عزاداری بریم مسجد جامع شهر..امتحانا کنسل شده بودن...اون روزا حس میکردم قراره جنگ بشه‌.اوضاع کشور به هم ریخته بود....

کسی رفته بود که زیر سایه اش امنیت داشتیم و وقتی رفت حس کردم دیگه تمام شد.

خوشی هامون تمام شد...

تا وقتی داشتیمش خوشبخت بودیم.الان دیگه عزیزمون رفت...

تصاویر تشییع سردار و ابومهدی و یاراشون رو میدیدم.

داشتم پر میکشیدم برم تشییع..از عراق و کربلا که داشت نشون میداد قلبم داشت آتیش میگرفت.. وقتی اوردنشون اهواز ، از بابا اجازه گرفتم یجوری هم که شده برم.اجازه نداد...

چقدر غصه خوردم...چقدر حسرت..

تشییع سردار برام اسرار آمیزه.چقدر یک نفر باید وجودش رو خدا عزیز کنه که همچین جمعیتی براش عزادار بشن.

هنوز که هنوزه موندم.نماز میت سردار رو از تلویزیون میدیدم.اشکای رهبری قلبم رو آب کرد...چه داغی رو تحمل میکرد خدا میدونست.

کسی رو ندیدم که از رفتنش خوشحال باشه با هر عقیده ای‌. همه ناراحت بودن...

از اون ضدانقلاباش گرفته تا انقلابیا..معجزه ی وجودش چی بود؟

نمیشناختمش..اون موقع ها یه عهدی با خودم بستم که هر چی به خودم نگاه میکنم شرمنده میشم و دلم میخواد آب شم از خجالت..میخواستم تمام تلاشم رو بکنم بشم یکی از افرادی که سردار روشون میتونه حساب کنه.

شرمنده ام بخدا..شرمنده..قول و قرارام یادم رفت..

ساعت یک و بیست برای ما یادآور روضه اس:)

روضه ی مردی که بعد از رفتنش دنیا خوشی ندید.

هر فتنه ای بود به سرش اومد...

بابای ملت...خواهش میکنم شفاعتم کن...کل این مردم رو شفاعت کن..بخدا که شرمنده ایم از اینکه دست خالی ایم هنوز..میدونم حرفت رو خدا و اهل بیت میخرن

هوامونو داشته باش..فراموشم نکن..دلتنگتم..