بعضی اوقات آدما واقعا کم میارن..تحمل میکنن..تاب میارن

اما یه جایی وا میدن...من گاهی اوقات از کلافگی درون اینشکلی میشم.

روزها دارن عجیب میگذرن...خیلی ساکت تر شدم..کم حرف..بی حال تر ولی فکرم پر تر از قبل شده..

این روزا همش دارم گوش میدم.دارم تمرین شنونده شدن میکنم تا یاد بگیرم صبور باشم..بشنوم و بشنوم و بشنوم...

حس میکنم رمز موفقیت تو شنیدنه..اونجایی که دقت میکنی توی کلمات تا معجزه ی نهفته در کلمات رو درک کنی و بتونی احساسات هر کلمه رو لمس کنی...

و وقتی میفهمی و وقت میذاری پاش شاید یکم حس کنی از اون آدم قبلی فاصله گرفتی..یه چیزی فهمیدی..یه چیزی یاد گرفتی...

همزمان دارم سعی میکنم این سکوت من رو راکد نکنه...

حالا فکر کنین این سکوت یه دلیل دیگه هم داشته باشه...یه دلیلی که نمیشه گفت...

شاید هم این حال زمستون و برفاس که با آدم ها اینشکلی تا میکنه.

شده به این قصد بری تو پیله ی خودت که شاید بتونی یه روزی پروانه بشی؟

من میترسم کم بیارم و نتونم پروانه بشم..زود بزنم بیرون..خفه بشم و نفس کم بیارم

کلا از هر جا نگاه میکنم باید صبر کنم.

و این صبر کلید همه‌ی اون چیزاییه که گفتم

کلید پروانه شدن..کلید رشد کردن به همون دلیلی که نمیتونم بگمش و داره خفه ام میکنه..کلید فهمیدن و یاد گرفتن

صبر..واقعا صبر کردن سخته..چقد خیلی جاها فکر میکردم صبورم ولی زهی خیال باطل!!

حتی حس میکنم حرفام هم بی فایده اس..از یه جایی به بعد دیگه آدما برات کافی نیستن..میدونی چی میگم؟انگار داری همینجوری حرف میزنی و حرف میزنی و حرف میزنی ولی هیشکی نمیفهمه...

و همینم باز تو رو میکشونه به صبر و سکوت..

حتی الان خودمم نمیفهمم چی دارم مینویسم.

هندزفری تو گوشمه و صوت زیر  در حال پلی شدن..فقط دارم مینویسم که خالی بشم..

راستی برای اومدن پاسپورتم و رفتنی شدنم دعا کنید..خیلی نیاز دارم بهش:))