مامان عاشق شوخی کردنه.همیشه به هر روشی دوست داره ما رو بخندونه.توی خونه من همیشه ساکت بودم و مهسا پایه شوخی های مامان.وقتی میدید من شوخی میکنم کلی میخندید و خوشحال میشد.اما من خیلی کم حرف بودم.معمولا موقعیتایی که من بخوام زیاد حرف بزنم توی خونه کم پیش میومد.من به مامان نزدیک نمیشدم اما بعضی شبا ساکت میرفتم کنارش دراز میکشیدم.از بچگی عادت داشتم.حرف زدن؟خیر! اما تا یه فرصتی پیش می اومد میرفتم جفتش میخوابیدم.میگفت: یکم بیشتر باهام حرف بزن مبینا...یبار توی اتاق نشسته بودیم و من بر خلاف معمول هی میگفتم و میخندیدم.مامان گل از گلش شکفته بود.یهو خیلی محکم بغلم کرد و گفت: من چقدر دوست دارم توروووووووو........احساس کردم دارم آب میشم.با تعجب نگاهش کردم.با ذوق عین دختربچه ها نگام کرد و گفت:خیلی دوستت دارمممم....(الان که یادم میاد.. قلبم.....)همیشه میگه مبینا ۹۰ سالش هم بشه بازم میاد پیش من میخوابه.ولی یه شب خودش پیشنهاد کرد:میشه بیای امشب پیشم بمونی؟لبخند زدم گفتم :آره منکه از خدامه.خودت میدونی:)خندید.

تو فامیلمون مادری داریم که بچه هاش رو از موقعی که خیلی کوچیک بودن میذاشت و میرفت سفرای زیارتی یا اینور و اونور.یبار به مامانم گفتم:چرا بدون ما سفر نمیری.همش که نباید نگران ما باشی.یکم برا دل خودت خوش بگذرون.ما دیگه بزرگ شدیم.خودمون حواسمون به خودمون هست.فلانی رو ببین چقدر سفر زیارتی رفته.منم دلم میخواد یبار تو مجردی بری سفر.یبار به ماها فکر نکنی.

گفت: بدون شما دلم نمیاد جایی برم..سختش بود.پر از مشغله بود همیشه و دوست داشت وقتایی که آزاده رو با ما بگذرونه.

این چند وقت توی پستا حرف دست بوسی و پا بوسی و احترام بود.من کجا بودم؟دور از مامان.این پست ها رو میدیدم و توی ذهنم آنالیز میکردم.میخواستم پا شم برم امتحان کنم بعد یهویی یادم میومد منکه پیش مامان نیستم:)...!خلاصه حسرت خوردن های بسیار بود و ما هیچ و ما نگاه! دیشب توی سالن مطالعه داشتم درس میخوندم.یهویی به دلم زد زنگ بزنم مامان.رفتم تو راهرو و با هم کلی حرف زدیم.من بیشتر از قبل میخندیدم اونم بیشتر از قبل میخندید.ملایم، خیلی زیبا،خیلی فرشته گونه، خیلی با وقار..دوستت دارم..توی دلم گفتم..همیشه میدیدم بچه ها زیاد حرف میزنن.نمیدونم چی شد که منم از مامانم گفتم و بچه ها خیلی با تعجب گفتن: مامانت چه آدم خفنیه:)))یه لحظه خودم فکر کردم و گفتم آره مامان من واقعا آدم خفنیه..

آهنگ میم مثل مادر رو گذاشته بودم و داشتم باهاش اشک میریختم...نکنه فرصت هام از دست بره..نکنه یادم بره به مامان محبت کنم...نکنه این گره تا ابد بسته بمونه؟!من و مامان خیلی میتونیم به هم نزدیک باشیم ولی این منم که باید این حصاری که برای من هست رو از بین ببرم.خدایا ممکنه؟نکنه عمرم بره و هیچ کاری نکنم.همون ادم همیشگی بمونم؟غرورم منو نابود کنه...؟ 

توی همین حال و احوالات بودم که اذان مغرب رو گفت.پا شدم برا نماز.بعد از نماز میخواستم ذکر بگم که یادم اومد میشه همین ذکر ها رو به نیابت از مامان بگم و هدیه بدم حضرت زهرا(س).قرآن رو باز کردم.همیشه قرآن به دادم میرسه! 

یاد این پست  افتادم.تصور...میخواستم تصور کنم حضرت زهرا کنارمه..تصور کردم.... تصور کردم الان که دارم قرآن میخونم  داره دست میکشه رو سرم.تصور کردم داره بهم میگه دختر قشنگم..تصور کردم دستاش رو برام بالا برده و‌ داره دعا میکنه...مثل همون شبایی که تا صبح دعا میکرد واسه ما شیعه ها و امام حسن پشت سرش منتظر میموند حضرت برای خودش دعا کنه ولی حضرت اینکار رو نمیکرد...

تصور کردم با چادر سفید جفتم نشسته و‌میگه نگران نباش دخترم.من همیشه پیشتم.من همیشه کنارتم.تو هیچوقت تنها نیستی...

پاشدم جا رو بکشم.این تصور همراهم بود.هر چند که دیگه کم کم داشتم حس میکردم خیال نیست.واقعا کنارمه.......!!جارو میکشیدم.فرض میکردم خونه حضرت زهرا رو دارم جارو میکشم‌.همون خونه ی ساده و با صفا...اما وجودش رو کنارم حس میکردم.

مادر....تو دلم صداش میزدم مادر..دیگه حس میکردم مادرم هیچوقت دور نبوده.منو بغل کرده.مامان من چادری نیست..ولی من داشتم خودم رو در آغوش حضرت زهرا تصور میکردم که چادرش دورم رو گرفته و بوی بهشت میده...دلم پر کشید که ای کاش ای کاش ای کاش من رو بچه ی خودتون قبول کنید.مگه غیر از اینه که مادر حقیقی شیعه شمایید؟؟

میخوام از محبت حضرت زهرا کمک بگیرم و به مامان نزدیک بشم...خودش دستام رو بگیره انشاءالله.‌‌..

امروز من غرق در محبت مادر حقیقی بودم‌ و حسرت هیچی رو نخوردم:)دیگه غمی تو دلم نبود‌..دیگه نمیتونم بگم من تنهام چون همیشه کنارمی مادر...