به نام خالق نور:)

بلاتکلیفی شدیدی داشتم.نمیدونستم با وقتم چیکار کنم.به سرم زد سلام رو ببینم.امشب بالاخره دیدمش. و من هنوز حس خوب بعد از تمام شدن مستند باهامه:)...

ملانی زمانی که جزء معروف ترین خواننده های فرانسه شده بود باز هم احساس آرامش نداشت.پول، شهرت، محبوبیت، همه چیز فراهمه.پس چرا هنوزم احساس پوچی میکنم؟من یه قهرمانم؟؟من قهرمان چی هستم؟قهرمان مرگ؟من خودم رو به مرگ باختم.چون زندگی ما تهش به مرگ و پوچی میرسه و دیگه بعدش خبری نیست.مثل داستان پری دریایی که بعد از مرگش تبدیل به شن های کف اقیانوس میشد و انگار نه انگار که زمانی وجود داشته...ولی مگه ما به دنیا اومدیم که بمیریم؟پول درمیاریم، کار میکنیم،قله های موفقیت رو فتح میکنیم،ازدواج میکنیم و بچه میاریم که بعدش نیست بشیم؟من نمیتونم اینو قبول کنم.همه بهم میگن اره دیگه زندگی همینه!ولی من نمیتونم قانع بشم. پس درد های درونم رو چیکار کنم؟؟؟ من چیکار کنم.....؟چه راهی میمونه جز خودکشی؟؟جز اینکه تسلیم مرگ بشم؟

توی همون پوچی ها بود که انگار یه صدایی رو حس کردم که داره بهم میگه سلام...! :)

و حالا من صفحه ی جدیدی رو باز کردم.من زندگی رو انتخاب کردم.موقعی که اونا فهمیدن من مسلمان شدم بهم عیب گرفتن.چرا مگه انتخاب من چه مشکلی داشت؟اگه با خودکشی تو اوج همه چیز رو تموم میکردم انتخاب خوبی میشد؟!

 حالا که به ثبات رسیدم چه نیازی به ستاره شدن دارم...؟

 

دیگه بیشتر از این توضیح نمیدم...ترجیح میدم به حرفای مستند فکر کنم و تو حال خوبی که الان بعد دیدنش دارم بمونم:)

شما هم از دست ندید...

 

پ.ن: چقدر من اون حس راه رفتنش با اون لباس بلند و قرآن خوندنش زیر آسمون شب و کنار دریا رو دوست داشتم... :)