اصالت خانواده ما اینجوریه که الان توی خوزستان زندگی میکنیم و خوزستانیِ لُر زبان محسوب میشیم ولی وقتی برمیگردیم عقب تر میشیم تُرک تبریز!!:)چرا؟چون جد من(که نمیدونم چندمین میشه) توی تبریز زندگی میکرده و بعد ها نمیدونم به کدوم دلیل میایم خوزستان و اونجا ساکن میشیم و دیگه اصالتمون از ترک به لر تغییر میکنه و هر کی هم قیافه من رو میبینه میگه اصلا بهت نمیخوره خوزستانی باشی و شبیه ترک هایی که خب تا حدی درست میگه...ما بازم باید بریم عقب تر...برگردیم عقب دیگه از ایران خارج میشیم و میرسیم به جهموری آذربایجان!! اما خب ما آذربایجانی نیستیم چون به علت وطن پرستی افراد طایفه مون اون زمان که قرار بوده آذربایجان رو از ایران جدا کنن نمیخواستن جزئی از غیر ایران باشن و به ایران برمیگردن.حالا سؤال اصلی اینجاست من دقیقا اهل کجا هستم؟جواب من قاطعانه خوزستانه.منی که چندین تن قبل از پدر بزرگم توی خوزستان ساکن بودن و با نخل و خاک خوزستان نفسمون عجین شده، هرگز نمیتونم خودم رو اهل جایی به غیر از اون تصور کنم.تمام وجود من رنگ و بوی خوزستان گرفته.خوزستانی که نقشش توی جنگ تحمیلی و‌ وجود اسطوره هاش برای من افتخار آمیزه.من هرگز هیچ جایی از ایران رو نمیتونم به اندازه اینجا دوست داشته باشم.درسته به قول اون جمله معروف همه جای ایران سرای من است ولی خب آدم یه مکان هایی هست که براش با بقیه جاها متفاوتن..درست عین روابطش با آدم ها!! چرا افتخار نکنم به خوزستان و به شهر خودم که اولین شهید جنگ تحمیلی، ایرج دستیاری، رو تقدیم اسلام و انقلاب کرد..؟؟ کافیه یبار برید اهواز و لب کارون قدم بزنید و نخل کنارتون و ماه هم بالای سرتون باشه تا بفهمید آرامش یعنی چی:)کافیه یبار از عمو خَلَف که یه دکه ی کوچولو لب خیابون داره و به قول خودمون فلافل کثیف میفروشه خرید کنید یا مثلا برید لشکر آباد اهواز که یه راسته داره فقط مخصوص فلافل،تا بفهمید ساندویچ خوشمزه یعنی چی.کافیه مادرای خوزستانی قلیه ماهی یا ماهی زبون یا ماهی نیزه رو سرخ کرده براتون درست کنن تا عاشقش بشید.از اخلاق خوزستانی ها بگم؟گرم عین هواش:)مهربونی و مهمون نوازی مردمش و اینکه یه غریبه رو با آغوش باز میپذیرن زبونزد همه جاست و خدا رو شکر میکنم هم اتاقیام هم اینو قبول کردن و گفتن خودمم همینطورم..(شاید این لقب برای من زیادی باشه که بهم بگن خونگرم ولی با اینحال ذوق بسیارررر...)

محرم های خوزستان اینجوریه که توی خیابون راه میری و صدای روضه عربی میاد.محله های عرب نشین ممکنه بعضی از خونه هاشون رو تبدیل به حسینیه کنن به صورت خیلی ساده و اونجا روضه عربی میذارن.جوریه که حتی نمیفهمی چی میگه هم حزنش قلبت رو میگیره و من حس میکنم اون لحظه قشنگ بین خیمه هام و تو خود کربلا.. حتی الان که دارم مینویسمش صدای اون نوحه ها توی گوشمه...برای روز عاشورا درب خانه های این عزیزان بازه و هر کسی رد میشه میاد و نذری میگیره.یکبار هم من روز عاشورا با مامانم سوار ماشین بودیم.دیدیم یه خونه دارن نذری میدن.وقتی رسیدم قابلمه شون تقریبا خالی شده بود.پیرزن عرب زبانی که به سختی فارسی حرف میزد اومد سمتم و با لهجه ی غلیظظظ عربی گفت: دخترم ظرف باهات نیست همه ی غذا رو بهت بدیم؟گفتم نه.گفت :ای وای برا چی با خودت قابلمه نیاوردی؟فقط یه ظرف یبار مصرف اینجا بیشتر نیست.

گفتم خب نمیدونستم😅گفت ای کاش با خودت یه قابلمه میاوردی من بیشتر برات غذا بریزم.

چندین بار پشت سر هم میگفت ای کاش با خودت قابلمه میاوردی و من خنده ام گرفته بود.وقتی هم ظرف رو بهم داد.دستش رو انداخت دورم و گفت:دوست داشتم برات بیشتر غذا بریزم ولی ای کاش با خودت قابلمه آورده بودی.اینو که گفت نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده.گفتم ببخشید.بار بعدی میارم.

ذاتا دوست دارن تمام قد لطف کنن....

وقتایی که کتابای جنگ تحمیلی رو میخوندم احساس غرور خاصی داشتم.خوزستان رو بیشتر از همه چیز به خاطر این مظلومیتش توی جنگ میشناسم و دوست دارم.مسجد جامع خرمشهر همیشه برام جایگاه خاصی بود.جایی که توی کتابا همیشه نقش مهمی داشت.محل کار های مهمی بود.جمع آوری مهمات، محل استقرار نیروها، کمک رسانی های خواهران توی جبهه و خلاصه قشنگ نقش یه مسجد رو به خوبی توی جنگ ایفا کرد‌‌. درسته من یه دهه هشتادیم که جنگ‌ رو هرگز به چشم ندیده، ولی به واسطه ی خوندن کتابا و زندگی توی جایی که بوی دفاع مقدس میده برام ارتباط عجیبی با اون دوره ایجاد کرده.

همیشه دوست داشتم مسجد جامع خرمشهر رو ببینم.بعد از مدت ها بابام و عمه ام تصمیم گرفتن برن دیدن دختر خاله ی نابیناشون یعنی شریفه خانم که خرمشهر زندگی میکرد‌.خاله ی بابام با یه عرب ازدواج کرده بود برای همین بچه هاشون مثل همین شریفه خانم بر خلاف ما لری حرف نمیزدن و عربی صحبت میکردن.

به همین دلیل خانواده ما و عمه ام با همدیگه رفتیم خرمشهر و آبادان.اونا به قصد دیدن دختر خاله میرفتن ولی من هیجان این رو داشتم که قراره خرمشهرِ اسرار آمیز‌ رو ملاقات کنم.خرمشهری که برای من ماشین زمانی بود که باعث میشد باهاش بتونم یه سفر هر چند غیر واضح به زمان جنگ داشته باشم.

وقتی رسیدیم‌ احساس میکردم حال عجیبی دارم.اول رفتیم بازار گردی.بازاری که حالت قدیمی داشت و دست فروش های زیادی داشت و حس میکردی توی آواره ای شلوغ قدم میزنی.ولی به شدت حس خوبی داشت.تصویری که از اون بازار یادمه اینه.

اونجا هم کلی حس از دوران جنگ‌گرفتم.برای نماز مغرب و عشا تصمیم گرفتیم بریم مسجد جامع خرمشهر.دل توی دلم نبود.من قراره برم جایی که یه زمانی پاک ترین آدم های خدا اینجا بودن و حماسه آفرینی کردن.نماز رو با چه حال خوبی توی مسجد خوندم.احساس میکردم توی همون دورانم.فکر‌میکردم زن های دورم همون زن های زمان جنگ هستن.بعد از نماز نوحه های قدیمی زمان جنگ‌رو پخش میکردن.صدا از بیرون مسجد میومد.چه حال  و هوایی  بود .مامان گفت به دیوارای مسجد نگاه بنداز جای گلوله روشون هست.برگشتم و با هیجان نگاه کردم.دیوارا سوراخ سوراخ بودن..هنوز اون قسمت ها رو دست نزده بودن‌و بازسازی نشده بود.بلند شدم و رفتم سمت دیوار.چشمام رو بستم و دستم رو روی جای گلوله ها میکشیدم.همزمان صدای نوحه های زمان جنگ توی گوشم داشت زنگ میزد...رفتم به اون دوران و حس میکردم شهید جهان آرا الان‌ توی مسجده  و داره برای رزمنده ها سخنرانی میکنه..نمیخواستم از اون حال بیرون بیام.

وقتی برگشته بودیم یه بخشی از وجودم رو توی مسجد جامع خرمشهر جا گذاشته بودم.....

هر جای خوزستان که نگاه میکنی یه نمادی از اون دورانه..از شهر هاش بگیر تا مناطق جنگی ای که با اردوی راهیان نور قلب آدم رو از نور پر میکرد‌.از حال خوش اون اردو نگم.اون خودش یه مطلب جداست...:)

خلاصه که خوزستان برای من جای مقدسیه و نمیتونم خودم رو به جایی غیر از اون متعلق بدونم.

خوزستانی که مردمش زمانی سختی جنگ و جنگ زدگی رو کشیدن.آواره شدن.زیر بمبارون جون دادن..بهنام محمدی ‌و اسماعیل دقایقی و قدرت الله علیدادی و جهان آرا و خیلی عزیزان دیگه رو فدای اعتقاد و وطن کردن...مهربونیشون رو با تمام وجود به بقیه نشون میدن. خیلی از مواقع سال گرد و خاک مهمونشون میشه.گرمای هوا رو با همه ی سختی هاش تحمل میکنن و خیلی از مناطقش امکانات زیادی ندارن و واقعا جوری که حقش باید باشه نیست....

و من دلم میخواد یک زمانی کاری کنم برای اینجا..تکه ای از بهشت...اینجا اصالت منه...

 

 

پ.ن:عذر میخوام زیاد شد ولی یهویی این حجم از علاقه برای نوشتن از اونجایی شروع شد که بین هم اتاقیا بحث خوزستانی بودن من بود و من چقدر با این موضوع کیف‌کردم:))