فردا و پس فردا به علت کنکور نت های منطقه کامل قطع میشه.

امشب رو بیاین واسه کنکوری های بیچاره که کلی استرس میکشن دعا کنیم‌.

یادمه روز کنکور اینجوری بودم که با خنده رفتم سر جلسه و با خنده هم برگشتم.

بابام دید دارم میخندم میگفت خوب بود؟منم با همون خنده گفتم نه:)))

قک کنم بیخیال ترین فرد روی زمین من بودم موقع کنکور.کلا با یه شکلات تلخ رفتم سر جلسه و خیلیم خوشحال بودم دقیقا نمیدونم چرا...🙂😂

از اونجایی که رشته ی تجربی رو از روی علاقه نرفته بودم اصلا برام مهم نبود نتیجه اش چی میشه‌.با اینکه استعدادش رو داشتم ولی تموم فکر و ذکرم هنر بود.دوست داشتم برم هنرستان ولی خب چون ترسی به نام شغل در آینده وجود داشت، رو آوردم به تجربی.در حالی که تمام کتابام پر از نقاشی و اسکچ بود.حین درس دادن معلم،حین تست زدن ، حین تمرین کردن من همش در حال طرح کشیدن روی کاغذ بودم.دوست داشتم انیمیشن ساز و تصویرگر کتاب و نویسنده باشم ولی خب همه ی این آرزو ها رو ریختم تو سطل زباله به خاطر هیولایی به نام تجربی.البته البته البته!

درسته که نرسیدم به کنکور هنر و الانم دارم زبان میخونم!ولی بخش جذابش اینه که هم رشته ی الانم رو خیلی دوست دارم و به روحیاتم میخوره هم اینکه واقعا از اون دست رشته هاییه که کنارش میشه هنر ادامه داد(احتمالا جمله آشناییه براتون:)...) و هم اینکه من با این رشته در آینده خیلی کار دارم!!! :)

پارسال شدیدا توی شک بودم که زبان رو ول کنم و برم کنکور هنر بدم و انیمیشن ساز بشم.اون‌ موقع دوستم رو بیچاره کرده بودم از بس ازش سؤال میپرسیدم:)همزمان که شدیدا تو فاز طراحی کردن بودم و اسکچ میزدم و سبک های مختلف رو امتحان میکردم قصد داشتم پولام رو جمع کنم و قلم نوری بخرم تا طراح کاراکتر دیجیتال بشم .حتی داشتم برنامه ریزی میکردم که زبانم خوب بشه و برم مدرسه ی انیمیشن سازی دیزنی...!!!!با یه تصویرساز به اسم شیوا آشنا شدم. یه دختر ۳۰ ساله که پر از تجربه تو این مسیر بود و از بچگی‌ علاقه اش رو دنبال کرده بود.شرایط شیوا برای من قله ای بود که میخواستم فتحش کنم.شیوا برای شرکت های خارجی گیمینگ و کمیک سازی کاراکتر طراحی میکرد.داشت توی یه گروه به سوالای امثال من پاسخ میداد‌.فهمیدم این مسیر، با اون‌چیزی که من تصور میکردم خیلی فرق داره.روزی هفت هشت ساعت تمرین و طراحی و وقت گذاشتن میطلبید علاوه بر اینکه اینا فقط بخش عملی بود.برای طراحی هر کاراکتر اون باید کلی اطلاعات جمع آوری میکرد.صرفا برای کشیدن یه شخصیت که آدمای عادی تصور میکنن یه چیزی رو فقط میاری روی کاغذ باید کلی اطلاعات از علوم مختلف جمع آوری میشد.مثلا اگه اون کاراکتر گرگ بود میرفت و درمور گرگ ها کلی تحقیق میکرد.مستند میدید.فیلم تماشا میکرد.اگه اون کاراکتر انسان بود روی آناتومی بدن انسان باید کار میکرد.اگر قصد داشت حالات صورتش رو نشون بده باید مطالب درمورد حالت های انسان میخوند و خلاصه بابت هر موضوعی که قرار بود کار کنه باید از زوایای مختلف تحقیق میکرد و‌این بخش کار برای من اوج جذابیتش بود چون علاوه بر این موارد تو باید توی زندگی عادی و روزمرگی ها هم باید الگو میگرفتی.به همه چیز باید دقت میکردی.زیاده گویی نکنم.مسیر سختی داشت و اینجوری نبود که‌ بگی من یه تایم کوچولو از روز رو بهش اختصاص میدم.حالا که علاقه ی من مشخص بود مونده بود انتخاب کنم چه مسیری رو برم‌.دانشگاه یا آزاد دنبالش کنم؟؟جواب شیوا و چند نفر دیگه قانعم کرد که خودم برم دنبالش توی وقتم صرفه جویی بیشتری میشه‌.بنابراین تصمیم گرفتم روی همین رشته ی خودم بمونم و قطعا هنوزم انیمیشن توی برنامه های منه:)).بعد ها بحث کشف تکلیف و وظیفه و هدف شناسی پیش اومد.اینکه ادم باید فراتر از علاقه به یه کار نگاه کنه.تکلیف‌من روی این کره ی خاکی چی‌ بود؟؟

اومدم تا چیکار کنم؟ من فقط میخوام توی طول عمرم انیمیشن بسازم؟؟یعنی همین؟

خب بعدش چی؟اصلا برای چی دارم انیمیشن میسازم..

همزمان که بحث علاقه بود بین من و دوستام اون موقع خیلی سر پیدا کردن تکلیف بحث شد.اینکه هدف ما از خلقت چیه و آدم عمرش رو برای چی صرف میکنه.

بحثش خیلی خیلی قشنگ بود و هنوزم جای بحث داره و من بازم به جواب کامل نرسیدم. اما الان حداقل دلیل برای کاری که میخوام انجام بدم دارم.الان دیگه فهمیدم هدفی که انتخاب میکنم میتونه افق های خیلی گسترده تری رو در مقایسه با اینکه فقط دلم میخواد این کار رو انجام بدم، داشته باشه.با گذشت زمان و پیدا شدن سؤال های بیشتر توی ذهنم فهمیدم مسیر زندگی من داره سمت دیگه ای کشیده میشه.حس میکردم یه وظیفه ی خیلی خیلی سنگین رو دوشمه که فقط مخصوص منِ مبیناس نه هیچکس دیگه ای.همونطور که برای دوست من، خواهر من،برادر من،مادرم یا پدرم متفاوته.هر کسی با یه هدفی توی این دنیا اومده.حالا ما یا انجامش میدیم یا توی مسیر رسیدن بهش میمیریم.در واقع بروز استعداد توی هر کسی متفاوته و هر کسی اومده تا یه نیاز رو پاسخ بده و وقتی این نیاز ها پاسخ داده بشه همه به اون هدف مشترک که قرب خدا باشه میرسیم.

من هزاران بار چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم تا بالاخره به یه نقطه ای برسم که تقریبا مطمئنم باید اینکار رو انجام بدم و وقتم رو واسش صرف کنم.حالا این هدف خیلی خیلی میتونه متنوع باشه نه فقط انیمیشن سازی.من خیلی کارها هست که باید انجام بدم...قول هم نمیدم که بگم تا آخر من همینکاره باید بمونم.چون ادما با گذشت زمان بیشتر یاد میگیرن.بیشتر میفهمن و ممکنه بگن این جای کارمون اشتباه بود.اینو نباید انجام میدادیم.تجربه کسب میشه ولی مهم تو مسیر بودنه... :)

میدونم خیلی نوشتم.راستش تحلیل و‌برداشت من این بود.ممکنه همینم پر از اشتباه باشه

خلاصه که اینم حرفای امشب، قبل از قطعی اینترنت:)

امیدوارم یه روزی همه بتونیم به تکلیف خودمون عمل کنیم..