همیشه به این فکر میکنم اگه یه زمانی فارغ التحصیل بشم دلم قطعا برای اتاق ۲۰۲ تنگ میشه.به خصوص دو نفرشون.یکی که ۲ سال از من کوچیکتره و یکی دو سال از من بزرگتره.با بزرگه تقریبا همیشه حرف میزنم و با هم خیلی خوبیم(من و ایشون مامانای اتاقیم هر‌چند از لحاظ سن من یکی مونده به آخریم تو اتاق ولی چون هر دومون خیلی به اوضاع اتاق و تمیزیش میرسیم بچه ها بهمون میگن مامان:) ).ولی کوچیکه رو دلم میخواست بیشتر بیاد سمت ما چون خیلی خیلی وابسته یکی از بچه هاس که تفکراتش یه جاهایی....خیلی اوقات واسه بچه های اتاق چایی که درست میکنم(بنده به عطار اتاق هم معروفم چون دارچین و آویشن و زعفرون و چیزای مختلف باهامه و  چایی و دمنوش زیاد درست میکنم😁) به نیت روضه ی امام حسینه و بهشون هم اینو میگم.اوایل براشون خنده دار بود ولی الان خیلی عادی شده‌ و حتی همراهی هم میکنن.

خلاصه میشینیم دور هم میخوریم و حرف میزنیم.معمولا از این فرصت ها گاهی استفاده میکنم و یه سری چیزا رو براشون میگم‌.ولی اون هم اتاقی که کوچیکه تحت تاثیرشه میزنه تموم زحمات من رو بر باد میده.حتی گاهی حس میکنم لجه.من با همه هم اتاقیا راحتم ولی از جهت این دختر احساس نگرانی دارم‌.مخصوصا اینکه بعضی جاها به صورت مشخصی مخالفت میکنه و یه جاهایی بهم میگه تو خیلی زور میگی عقایدت رو تحمیل کنی. چرا این رو میگه؟؟چون توی دنیای اون هر کس هر جوری که دوست داره زندگی میکنه و هر کسی رو توی قبر خودش میذارن پس هر کسی مخالفت کنه یعنی داره عقایدش رو تحمیل میکنه. ایشون یه دوست پسری دارن که یه رفتاری که مشخصا اشتباه هست رو انجام میده.همین رفتار دوست پسرش رو،دوست پسر یکی دیگه از بچه ها انجام داد.خب اون دختر از این کار ناراحت شد.حالا این هم اتاقی من میگفت نباید از دست دوست پسرت ناراحت بشی چون هر کسی رو تو قبر خودش میذارن.باهاش راه بیا.دختره گفت نمیتونم من از این رفتار متنفرم.چجوری کنار بیام؟ برای دفاع از اون دختر سعی کردم با استدلال توضیح بدم که همه ی کارای ادم شخصی نیست و تاثیر داره روی اجتماع و روابط آدما.اون دختری که جفت من بود تموم حرفام رو تایید میکرد.ولی اون یکی قانع نمیشد.در نهایت گفت من از بحثای اضافی خوشم نمیاد دیگه ادامه نده و سعی کن نظرت رو به من تحمیل نکنی.منم وقتی دیدم اینجوریه گفتم: باشه اما من قصد تحمیل کردن نداشتم فقط میخواستم دلیل بیارم برات که چرا با حرفت مخالفم. و بحث رو تموم کردم.

بعد از اون اتفاق مدام بین ما گفتگو پیش اومد و اینقدر تکرار کرده تو همش میخوای عقایدت رو تحمیل کنی که ناخوداگاه کوچیکه که همیشه با علاقه میومد حرفام رو گوش بده همین تو دهنش افتاده.هر چند وقتایی که اون کنارش نباشه این حرف ها رو نمیزنه ولی خب با حضور اون...

دو نفر دیگه ی اتاق هم با من هم نظرن  و کلا جز اون هیچکس درمورد من همچین نظری نداره وبچه ها بهم میگن اخلاق اون کلا اینجوریه باهاش سر و کله نزن.ولی من نمیتونم بیخیال باشم نسبت بهش به خصوص اینکه خوشم نمیاد راحت با این بهونه آدما رو دور بندازم.اما از طرفی میخوام یه مدت کناره کشی کنم از بحث کردن باهاش.شاید لجش کمتر بشه.

و مدام دارم از خودم میپرسم قدم بعدی چیه؟!....