تکه کوچکی از زمین که از زمان قطع شده بود و برای
همیشه تو سال بی انتهای ۱۹۴۸ زندانی شده بود....

​​​​​​من سوزان ابوالهوی را تحسین میکنم! اجازه دهید! بگذارید بگویم که یک نویسنده چگونه درد و رنج و آتش را به دلت میزند و همزمان با لطافتی زنانه احساساتت را جریحه دار می کند.

من می دانستم که أمل با تمام حرف های کشیده ی اسمش، باید از دست بدهد. چیزی برای ماندن وجود ندارد. فلسطینی که باشی، تقدیرت از دست دادن خواهد بود. نه فقط فلسطین. باورم این است که ما خاورمیانه ای ها( لفظ خاور میانه ای برای من کنایه است، فقط با گفتنش یادآوری میکنم ما حتی جایگاهی مستقل از دیدگاه آنان نداریم، نقطه ای هستیم در حاشیه ی وجود آن ها که همان هم باید ویران شود!) عادت داریم به رنج کشیدن و از دست دادن :) و اینکه چرا از دست می دهیم دلیلی است بر اینکه چیزی در وجود ما است که آن سمت دنیا توان تحملش را ندارند. نمیدانم چیست. شاید عشق؟! آخر ما خاورمیانه ای ها خوب عاشقی کردن را بلدیم :) جدا از تمام شوخی ها و جک هایی که میسازند، باید اعتراف کنم ما خوب بلد بودیم در میان آتش جنگ، سایه سیاه و گسترده مرگ روی سرمان، شیون ها و دست های جدا کننده سرنوشت، باز هم قلبمان تند تند برای یک وجود بتپد. نه فقط عشق های زمینی، بلکه منظور همان روح عشق است که ما را با وجود همه ی کینه هایی که سعی میکنند از صفحه ی تاریخ محومان کنند، جاودان و فنا ناپذیر نگه میدارد. 

وقتی أمل اولین تپش های تند تند قلبش را در پناهگاه آوارگان احساس کرد، من هم آن را حس کردم. یک عشق از جنس اصالت یک فلسطینی، از همان جنسی که باعث میشد أمل نخواهد فراموش کند که زندگی اش به عنوان یک فلسطینی فقط یک شوخی ساده برای سربازان اسرائیلی است. او برگشت، با تمام خاطراتی که حافظه و قلبش را چنگ میزد چرا که هنوز هم دلیلی برای وزیدن نسیم زندگی در میان آواره های خاطرات گذشته اش وجود داشت...البته که قانونِ از دست دادن را نباید این میان فراموش کرد :)

ساده و رک بگویم، قرار نیست با یک جریان انقلابی از مقاومت رو به رو شوید. قصه، قصه ی رنج های زنی بود که شاید بتوان گفت داشتن جایی به نام خانه برایش حسرتی واقعی نشدنی بود. زنی که نه یک مسلمان آن چنان مقید بود نه عضوی از یک گروه آزادی خواه. او فقط یک زن معمولی بود، با آرزوهای کوچک. البته بزرگ برای او!

 

اسم دخترم ساراست. باید ببینیش خیلی شبیه مجیده یوسف . هستی؟ یوسف، الو... یوسف ... تو رو خدا جوابمو بده... هنوز صدای نفساتو میشنوم . یوسف، فقط که تو نیستی هزار نفر دیگه هم مثل تو همه چیزشون رو از دست دادن، اما ... همه مون همه چی رو از دست دادیم اما من و تو هنوز همدیگه رو داریم.

من رنجتو میفهمم میدونی که میفهمم منم مثل تو پر از فکر انتقامم ولی... یوسف، تو رو خدا داداش خودتو به کشتن نده. من فقط تو رو دارم.
بهت احتیاج دارم یوسف میشنوی؟ دیگه نمیتونم تحمل کنم. یوسف ...! یوسف رفته بود تلفن قطع شده بود برادر من رفته بود و دیگه هرگز برنمیگشت. در و دیوارو چنگ میزدم و سعی میکردم خودمو کنترل کنم یوسف به فکر انتقام بود. وارد راه بی انتهایی شده بود که برگشت نداشت. روحش هنوز میون ویرونه های شتیلا تو گورهای دسته جمعی و لابه لای آشغالا، دنبال جسد زن و بچه هاش میگشت جسدایی که زیر آسایش قاتلانشون، زیر قول و قرار رهبرای عرب و زیر بی اعتنایی دنیا به ریختن خون اعراب ، افتاده بودن و می پوسیدن .

.

.

.

​​​​​​​​​​​​راستش را بگویم، بیشتر از همه دلم برای یوسف آتش گرفت :)... شاید اگر تا آخر داستان پیش بروید به حرف من برسید....

.

.

.

 

حاج سلیم هم کشته شد همسایه های فراری سعی کرده بودند نجاتش بدهند اما بولدوزر سنگین توقف نکرده بود و پیرمرد را زیر چرخهای سنگینش له کرده بود. وقتی سارا این را شنید گریه کرد و برای مادرش نوشت:
می دونستی حاج سلیم زنده زنده دفن شد؟ حالا توی بهشت، برات داستان تعریف میکنه؟ من آرزو داشتم میدیدمش. خنده بی دندونش رو میدیدم و به پوست مثل چرمش دست میزدم و مثل شما وقتیکه بچه بودین بهش التماس میکردم برام قصه بگه . مادر اون بیشتر از صد سالش بود. چون زیادی عمر کردی باید زیر چرخ بلدوزر له بشی؟ این معنای فلسطینی بودنه؟!

 

و من فهمیدم بهای سنگینی دارد اگر بخواهی در خاک خودت زندگی کنی...

اینجا داستان پیرمردی در لندن که روی صندلی ننویی اش نشسته و به غروب نگاه میکند و پیپ میکشد و منتظر نشسته تا اجلش فرا برسد، وجود ندارد. اینجا حاج سلیم های پیر باید زیر چرخ های بولدوزر بمیرند. بعد هم هیچ جای دنیا خبرش پخش نشود. مأموران سازمان ملل هم نمی آیند و حقوق بشر در اینجا کلمه ای خنده دار است. حقوق بشری که انحصاری است. میدانید چه می گویم؟ بعد خوشحال شوید که سلبریتی مورد علاقه تان! در سازمان ملل سخنرانی کرده! :) افتخار دارد نه؟ 

کفش کوچک دخترانه ای نزدیک جسد افتاده بود و همه جا پر از کتابهای درسی پاره ای بود که رد تسمه های تانک رویشان مانده بود. عروسکی را از لابه لای سنگها و خاکها برداشت عروسکی که فقط یک دست داشت. هدی آهی کشید و بی اختیار روی زمین نشست به عروسک یک دست توی دستش نگاه کرد. زمان او را به سالها قبل برده بود به زمانی که دختربچه بود. ناخودآگاه لبخند زد، هرچند خیلی غمگین دستش را روی سر و صورت عروسک کشید و موهای کرک دارش را نوازش کرد جوری که انگار اشکهایش را پاک میکرد و گریه کرد، با صدای زوزه مانندی که ناله اش صدای قلبی بود که دائم میشکست. کمی طول کشید تا هدی آرام شود و بتواند چشمهایش را با بخشودگی ببندد: «ای وای.... الله ... الله ... کمک کن این زندگی رو تحمل کنیم.»

 

توضیحی برای این قسمت ندارم. فقط یادم می آید موقع خواندن این قسمت ها گریه ام گرفت...

 

اگر بخواهم برش های کتاب را بگذارم احتمالا کل کتاب را در این پست جا می دهم. آخر همه ی قسمت هایش را باید خواند و گریست :) از همین الان بگویم. خوشی ای نمیبینید. اینجا بادکنک های صورتی پخش نمیکنند. تنها چیزی که عایدت میشود بوی مرگ است که سرتاسر کتاب را پر کرده. و شاید هم بوی پیپ سیب و عسل بابای أمل و صدای اذان که ما خواننده ها هم حس خاصش را دریافت می کنیم...

و در نهایت...

کتاب ​​​​​زخم داوود، زخمی را بر قلبم گذاشت که باعث شد بیش از پیش کینه ی صهیونیست هارا به دل بگیرم. دوست دارم یک روزی من هم جزء کسانی باشم که فلسطین را از وجود منحوس اسرائیل پاک میکند. زیر سایه ی آقا(عج).. امیدوارم... درست است  که ما از دست می دهیم و این جزء قوانین نانوشته و شاید هم نوشته ی تقدیرمان باشد. اما تا روز پیروزی، دست برنمیداریم. آنقدر خون میدهیم تا درختی که از خون ما ریشه دوانده بر روی آواره های حکومت پوشالی صهیونیست ها به ثمر نشیند.