توی تاریکی شب با بهشت نشسته بودیم رو سکو های مرکز اموزش زبان فارسی به غیر فارسی زبانان، بهشت از کافه ی دانشگاه موکا خریده بود. منم با شلوار ورزشی خط سفید دار و چادر و روسری زرد گلگلی نشسته بودم جفتش!!!💔

از اونجایی که خدا خیلی قشنگ همه چیز رو میچینه... داشتم راجع به فرد مورد نظرحرف میزدم.

رو به بهشت گفتم امروز ظهر دیدمش اینجا بود، با رفیق موفرفریش، هی پاچه هاش رو میکشید بالا.

بعد اذاش هم درآوردم😑 بهشت خندید

به ساعت گوشیم نگاه کردم گفتم همیشه این موقع ها میاد کافه....

بهشت گفت این موفرفریه دوست آقای میمه.

یهو عین این برق گرفته ها گفتم: بهشتتتت، میتونی از آقای میم بپرسی راجع بهش. شاید این دو نفر با هم هم اتاقی باشنننن.بهش بگو محمد امین فلان رو میشناسی؟

آقا من این جمله رو گفتم و اسم و فامیل فرد مورد نظر رو هم گفتم!!! کامللل!!

بعد یهویی حس شیشمم بهم گفت برگردم پشت سرم رو نگاه کنم. دیدم واویلا!!! پشت سرم وایساده کلا چهار قدم باهام فاصله داشت! یه لبخند ملیح رو صورتش بود ‌و سرش رو انداخته بود پایین و رد شد! حالا تیپ من خونگی

بعد اون با کت چرم مشکی و تیپ شیک!!

یعتی انگار آب سرد ریخته بودن رو سرم.....

صورتم رو گرفتم تو دستام و منتظر شدم رد بشه. داشتم میمردم از خجالت...لپام قرمز شده بود.

بهشت هم داشت پای من رو فشار میداد از شدت شوکی که بهش وارد شده بود...

اینقدر امشب خجالت کشیدم که حد نداره....

وقتی رفتم خوابگاه جیغ بلندی کشیدم. بهشت هم پاشیده شد بود از خنده...

دعا کردم هرگز همدیگه رو نبینیم... 

حالا من بی حاشیه ای که بی سر و صدا میرفتم سر کلاس و میومدم آبروم پیش این پسر رفت..‌

همیشه هم همدیگه رو یجوری می‌دیدیم و من مثلا سعی میکردم طبیغی رفتار کنم فقط اینطور بودم که از دور نگاهش میکردم و سعی میکردم جلوش ظاهر نشم یا یه کاری نکنم که این بفهمه من ازش خوشم میاد که غرورم نشکنه و امشب همون چیزی که ازش میترسیدم سرم اومدم :)........ 

 

حس میکنم مضحکه ی این پسر شدم. چون یه دختری هم تازه داره باهاش آشنا میشه و این یعنی فقط خورد شدن من....