این یه روزی که اومدم خونه سرم خیلی شلوغه.

میخوام نقش همه رو بازی کنم ولی نمی‌تونم.

‌می‌خوام جای صفورا، مامان، مهسا و بابا رو داشته باشم و این مدت که اونا اذیت بودن و دست تنها، استراحت کنن و دیگه اذیت نشن ولی نمی‌تونم. هی وسطش کم میارم.

سخته جای چند نفر بودن.

حس میکنی فضای شخصی نداری و همه‌ش مال بقیه ای.

اونام ازم نخواستن. خودم خواستم وگرنه مامانم میگه تو فقط بیا خونه، لازم نیست دست به هیچی بزنی.

از اونطرف داداش کوچیکه هی ازت شکایت داره که چرا بازی نمیکنی باهاش.

از اون طرف بابا رو می‌بینی که خسته و دل مرده افتاده یه گوشه به خاطر مرگ خواهرش.

از اون طرف میخوای این مدت به درس هات هم قبل شروع ترم برسی ولی سخته

از اون طرف ننه و عمواینا هم انتظار دارن بری پیششون و یه سر بزنی.

از اون طرف سرت شلوغه با کارای جدیدی که رو دوش خودت انداختی تا بلکه بتونی یه خورده مستقل بشی و دستت بره تو جیب خودت ولی تو انسانی ربات نیستی

نمیتونی هزارکاره باشی.

از یه طرف میگم باید برنامه ریزی کنم اینطور فایده نداره و اگه برنامه ریزی کنم به همه‌ش میرسم.

دیشب بعد از تموم کردن یه رمان اینترنتی، دلم می‌خواست بازم داستان بخونم به خاطر همین رو آوردم به کتابی که از غرفه ای که تو سلف راه انداخته بودن خریده بودم. شاید بگین وقت رمان خوندنته الان؟ باید بگم بله چون اون وقت شب نه خوابم میبرد نه انرژی کار داشتم.

اسمش هست ( سم هستم، بفرمایید!)

بخونمش نطرم رو راجع بهش می‌گم.

یه مقدارم دیشب خوندم تا خوابم برد.

صبح که بیدار شدم چند تا ویدیوی ورزشی خواستم دانلود کنم که روزایی که نتونم برم باشگاه باهاشون کار کنم.

الان اگه بخوام برم یه استراحتی بکنم وقت ندارم چون یک ساعت دیگه می‌خوایم بریم سر مزار.

بعد هم میرم مغازه کمک بابا.

یعنی یجوری ذهنم از همه چی شلوغ شده که حس میکنم دارم بدجور میزنم به جاده خاکی!