توی مغازه ایستاده بودم که شروع کردن به الله اکبر گفتن

صدای پرتاب شدن نور افشانی اومد و‌ یهو قلبم ایستاد.

بابا پوزخندی زد و سرش رفت تو گوشیش.

به یاد روزهایی که زیر سایه ی این انقلاب بزرگ شدم افتادم و نگاهم رفت سمت آسمون. همه ی روزای غم و شادی ای  که  برام مهم بودن از جلو چشمم رد شد.

زمان وایساده بود و فقط صدای الله اکبر ها پخش میشد.

الله اکبر... یعنی خدا بزرگتره از همه ی نیروهای ظلم و طاغوت.